مقولۀ توسعه یکی از مهمترین مشغله هاي فکري و عملی در کشورهاي در حال توسعه تلقی می شود. اهداف یا برنامه هاي توسعه، با عناوین طرح ها و الگوها ي توسعه درصدد ایجاد و خلق زندگی بهتر براي اعضاي جامعۀ جهان سومی اند. در سال هاي پس از جنگ جهانی دوم و از دهۀ 1960 میلادي، توسعه بزرگ ترین و عالی ترین هدف کشورهاي غیرغربی در رسیدن به رشد اقتصادي و مدرنیزاسیون تصور شده است. پس از مدتی و با نمودار شدن نتایج منفی حاصل از به کارگیري آن، توسعه با انتقاداتی در عرصۀ عمل و نظر مواجه می شود. در سا ل هاي پس از 1990 ، منتقدین از بستري فلسفی و نظري و بر پایۀ آموزه هاي پست مدرن اهدف و غایات توسعه را نشانه می روند. تا این زمان معنا و هدف توسعه واحد و یکسویه تلقی می شد، ولی از این پس و به تمسک از نوع معرفت شناسی نسبی گر ا و ناهمگون پست مدرن، مفهوم توسعه نیز از معناي تک گویانۀ خود تهی می شود و شالودة فراروایت توسعه فروپاشیده می شود. این مقاله نیز سعی نموده است با بررسی تحول مفهومي توسعه، آن را درون گفتمان پست مدرن مورد توجه قرار دهد، و به بررسی معرفت شناسی توسعه در فضاي نظري پسامدرن بپردازد